صادق هدایت تو کتاب بوف کور،زن سیاهپوش رو اینجوری توصیف کرده:
چشمهای سیاه درشت سرزنشکننده و جذاب،پیشانی بلند،گونههای برجسته،چشمهای مورب ترکمنی،لب های گوشت آلود و لبهایی که مثل این است که تازه از یک «بوسهٔ گرم طولانی» جدا شدهاست و موهای سیاه بلند که قسمتی از آن روی شقیقه اش چسبیده بود..
توی کتاب،نویسنده به قدری زیبایی و افسونگری و اندام اون رو ستوده که نوشته معلوم نیست طرف فرشته است یا انسان.بعد مثلا نوشته که مدت ها منتظر دیدار دوباره اش بوده و هی برای پیدا کردنش همه جا رو زیر و رو میکرده و تهش که اون زن میاد خونه اش،باهاش حرف نمیزنه.چرا؟!چون میترسه گوش اون زن که به صداهای زیبای ماورایی عادت داشت،از صدای اون آزرده بشه...بعد مینویسه بعد از مرگ اون زن،میخواسته از چهره اش نقاشی بکشه و در آخر،بعد از بار ها پاره کردن کاغذ نقاشیش به خاطر شبیه نشدن چشم ها و بار ها و بار ها کشیدن،چشم ها شبیه چشم های اون میشن...
فریبنده و خوش چهره به نظر میاد!اینطور نیست؟!:)..
حالا این چهره رو خود صادق هدایت اینجوری کشیده:
درسته یکم توی ذوقم خورد(مامان در این مورد میگه تو مو میبینی و اون پیچش مو!)ولی باید این رو هم گفت که داستان و نوشته به شدت جذابه!:)...توصیفات به قدری خوب هستن که بهت اجازه میدن کاملا اون فضا رو تصور کنی و بتونی احساسات راوی رو درک کنی:)..اگه نخوندینش،پیشنهاد میکنم اول این داستان جذاب و بعد هم نقد هاش رو،حتما توی لیستتون بذارین که بخونین:)...
راستی!حالا که اون نقاشی رو دیدین،این رو هم ببینین!موقع خوندن کتاب خودتون میفهمین که چرا.اگر هم خوندین که چه بهتر!میفهمین نقاشی مورد نظر هدایت چجوری بوده:
پ.ن:ممنونم که دیر تایید شدن کامنت ها رو به حساب بی احترامی نمیذارین:)..
سلام..